| شمارش معکوس | ||
|
|
|||
|
|
آرشیو
|
Wednesday، December 07، 2005
در چشمهايم بهشت شکفته است پيچک بوی تو را پرواز میکنم میرسم تا اوج آغوشت... میرقصیم با طنين قلب من، میرقصيم با طنين قلب تو شانههايت به دورم آرامش میتند مینوشم از بويت، من بال دارم! از حلقه دستانت بيرون نمیشناسم دنيای من، شکوه حضور توست منصوره
چه چرخي مي زند اين روزگار
. مي خواستم و مي خواستي و نمي توانستي مي خواهي ومي خواهم و نمي توانم . شكستش بايد داد منصوره
ماه مباركي كه به نيمه ي پاييز مي رسيد مهماني كوچكي كه پياده روي شبانه مي كشيد بوسه پنهاني از پس هديه ميلاد بود و ... تنهايي پيش رو --- شب بو كنار دست من از دست رفته است فكري نمي كني و سري هم نمي زني ( ك. رجب زاده ) منصوره
اين است حماسه ي دل ما
دريا زده گشته ساحل ما ... يك مشت شكست حاصل ما . . . مائيم و حديث دست بستن رستم شده ايم در شكستن (من + ا.عزيزي ) منصوره
خانهام را ساختم در هوايی که بوی تولدم را میداد خانهام روی دريا بود، جنس باران بود پايههايش را نهال پيوند کاشتم سخت بودش نهال، زندگی را جنگيد... و نهال مغرور بود از خانهای که بر دوش دارد هر روز ريشههايش عميقتر میرفت ساقه احساسش به تنومندی جاودان میرفت میرفت، میرفت... خانه از يادش برده بود ريشه کم کم سختی صلب صخره را دريافت صخره را دور میزد، صخرهای ديگر میبست راه ريشهها خشک شدند، نهال جان میداد خانه بر خود لرزيد... خانهام ويران شد در هوايی که بوی تولدم را میداد منصوره
چگونه روح بيابان مرا فرا گرفت و سحر ماه ز ايمان گله دورم كرد!
چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد! چگونه مهر مي آغازد و فصل تو فرا مي رسد؟ چگونه تاب مي آورم اين همه روياي تو كه نمي رسد؟ منصوره
به دوباره آمدنت که می ارزی
- آنقدر نیامدی که ترانه ها همه طنین تنهایی شد به دوباره بودنت که می پایم - آنقدر نبودی که ترانه ها همه بهانه ی دل تنگی شد . به دوباره ها به طنین دل تنگی و بهانه تنهایی به نیامدن و بودن . . تمام منصوره
طنين نفسهايت، سکوت سرد شب را می شکافد
گرم و آرام در آغوش من به خواب رفتی چشمهايم را می بندم و با تو هم نفس می شوم.. ای کاش زمان، راه صبح را گم کند می خواهم امشب و هر شب، خود را درونت رها کنم درون نگاه بيگانه ات، آرامش آغوشت .. تو نيز چون خدا، برای من جاودانه ای و هيچ نخواهد بود که تو را از من، مرا از تو بگيرد ... منصوره
در ميان شکوه های ذهن بی رمق، خيره به لبخند ترديد مانده ام
عمريست به هجرت عقربه های زمان چشم دوخته ام تا خود، لحظاتم را بدرقه ابديت کنم می پندارم چه چيز در مبهم دور من به انتظار من است نمی دانم، نمی فهمم، نمی يابم حضورم را... من در خيال کودکانه دير رسيدن، پرواز می کنم اما انگار زمان، خسته به انتظار نشسته است . اکنون به ثانيه هايی می نگرم که تصوير تو بر آنها حک شده است و مرا می ترساند از ثانيه های خالی از تو خالی از تو، خالی از مرز، خالی از راز، خالی از من... منصوره
دلی
يا دلبری؟ يا جان و يا جانان؟ نمی دانم همه هستی تويی، فی الجمله، اين و آن نمی دانم يکی دل داشتم پرخون، شد آن هم از کفم بيرون کجا افتاد آن مجنون، در اين دوران؟ نمی دانم اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان وگر قصد دگر داری من اين و آن نمی دانم مرا با تست پيمانی، تو با من کرده ای عهدی شکستی عهد يا هستی بر آن پيمان؟ نمی دانم چه بی روزی کسم، يا رب، که از وصل تو محرومم ! چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی دانم نمی يابم ترا در دل، نه در عالم، نه در گيتی کجا جويم ترا آخر، من حيران؟ نمی دانم عجب تر آنکه می بينم جمال تو عيان، ليکن نمی دانم چه می بينم من نادان؟ نمی دانم همی دانم که روز و شب جهان روشن بروی تست وليکن آفتابی يا مه تابان؟ . . . نمی دانم . (عراقی) منصوره
دلم شبای بی دغدغه خواب رو می خواد
دلم رويايی خالی از حقيقت می خواد دلم سفر می خواد .. دلم می خواد تو صفحه شطرنج، رهاترين مهره باشم دلم می خواد سايه مات شدنم کوتاه باشه.. دلم می خواد ماه تموم مال من باشه دلم يه راه می خواد تا ته دنيا بره دلم پريدن می خواد، رفتن می خواد .. منصوره
از يک رگ سياه، نبض نوشته هايم می زند
از يک شب تاريک، ذهن نوشته هايم بيدار می شود . تو را پشت کوچک دنيا يافتم، ميان مشتی خطوط، خالی از معنی تو پاداش ثواب ناکرده هايی تو روشن ترين صدای خدايی... مرا سرد صحرا، خاموش کرده است مرا با طلوع نگاهت به رويای فردا رسان.. منصوره
معاشران ز حریف شبانه یادآرید
حقوق بندگی مخلصانه یادآرید و انگشت های ظریف تو اما دیگر حکایتیست بوقت سرخوشی از آه و ناله ی عشاق بصوت و نغمه چنگ و چغانه یادآرید منصوره
خيانت هيچ نيست..
تنها واژه ای است که از آن می ترسيم آنچه خيانت ناميده ايم، در حقيقت حسرت بر باد رفتن روياهامان است واژه خيانت را خلق کرديم برای از دست ندادن آنچه از آن ما نيست خيانت، کودکانه ترين احساس يک انسان است.. منصوره
از هیئت کلمات به درت خواهم آورد
روزی عزیزتر کلمات هم- که توباشی بازهم دلم برای فرصت آغوشت تنگ است عزیزتر کلمات- که تو هستی روزی... منصوره
تنها، تو سکوت خونه به صدای دلتنگيام گوش می کنم
رفتن هميشه سخته.. سخت، سخت، سخت.. اين روزا همه رفتند سفر بدون من حتی تو..... منصوره
در بيراهه زندگی قدم بر می دارم
نمی دانم چرا اينجا نيز آدمها به سرعت می دوند اينجا زمان را معادلی پيدا نمی شود اينجا زمان، زير خروارها عطر کافور مدفون شده است می روم و می برم ياد مرغ عشق کوچکم بر پلکهای بسته ام، تصوير ارام نگاهش را دارم و سکوتی که در آن، ضربانهای ناباوری پيوند را می شنوم چشمهايم از روزنه رويا به تاريکی بيرون می خزد من به اين تاريکی انس دارم زمانی که شوق بودن در عمق شب جا ماند و لحظه ای که در يافتم راه را بيراهه می روم من مانده بودم و مرغ عشق کوچکم، هر دو در حسرت پرواز... منصوره
- اصلا شما اگر يه شبي گذارتون به كهن دژ افتاد‚ اگر يلدا بود‚ اگر آتيش روشن كردين‚ صداي بال بال يك پرنده اگر شنيدين‚نكند كه به فكر آرزو كردن‚ يا از اين شوخيا بيفتين. من گمانم‚ يك چيزي هست كه يك دفعه حرف هاي ما رو جدي مي گيره‚ همون مي كنه كه گفته ايم. اگر هم وسوسه شديد‚ هيچ وقت آرزويي نكنيد كه نتونيد براي ديگران بگيد.
كهن دژ شرق بنفشه شهريار مندني پور و منصوره
|