--> شمارش معکوس

 

  شمارش معکوس  

 


 

   
 
     

آرشیو

 

شمارش معکوس

 

 

   
  Wednesday، December 07، 2005

در چشمهايم بهشت شکفته است
پيچک بوی تو را پرواز می‌کنم
می‌رسم تا اوج آغوشت...
می‌رقصیم با طنين قلب من، می‌رقصيم با طنين قلب تو
شانه‌هايت به دورم آرامش می‌تند
می‌نوشم از بويت، من بال دارم!
از حلقه دستانت بيرون نمی‌شناسم
دنيای من، شکوه حضور توست

 



  Wednesday، October 19، 2005

چه چرخي مي زند اين روزگار
.
مي خواستم و مي خواستي و نمي توانستي

مي خواهي ومي خواهم و نمي توانم
.
شكستش بايد داد

 



  Sunday، October 16، 2005

تو را باختم به ترديدم
تو را دادم به يک واژه
.
.
صدای خالص اکسير می دهد اين نوش.

 



  Saturday، October 15، 2005

ماه مباركي كه به نيمه ي پاييز مي رسيد
مهماني كوچكي كه پياده روي شبانه مي كشيد
بوسه پنهاني از پس هديه ميلاد بود و ...
تنهايي پيش رو
---
شب بو كنار دست من از دست رفته است
فكري نمي كني و سري هم نمي زني
( ك. رجب زاده )

 



  Monday، October 10، 2005

اين است حماسه ي دل ما
دريا زده گشته ساحل ما
...
يك مشت شكست حاصل ما
.
.
.
مائيم و حديث دست بستن
رستم شده ايم در شكستن
(من + ا.عزيزي )

 



  Friday، September 23، 2005

خانه‌ام را ساختم
در هوايی که بوی تولدم را می‌داد
خانه‌ام روی دريا بود، جنس باران بود
پايه‌هايش را نهال پيوند کاشتم
سخت بودش نهال، زندگی را جنگيد...
و نهال مغرور بود از خانه‌ای که بر دوش دارد
هر روز ريشه‌هايش عميق‌تر می‌رفت
ساقه احساسش به تنومندی جاودان می‌رفت
می‌رفت، می‌رفت...
خانه از يادش برده بود
ريشه کم کم سختی صلب صخره را دريافت
صخره را دور می‌زد، صخره‌ای ديگر می‌بست راه
ريشه‌ها خشک شدند، نهال جان می‌داد
خانه بر خود لرزيد...
خانه‌ام ويران شد
در هوايی که بوی تولدم را می‌داد

 



  Thursday، March 10، 2005

كه چشم هاي تو را من باز كنم
و چشم هاي مرا تو خواب كني

 



  Saturday، September 25، 2004

چگونه روح بيابان مرا فرا گرفت و سحر ماه ز ايمان گله دورم كرد!
چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد!



چگونه مهر مي آغازد و فصل تو فرا مي رسد؟
چگونه تاب مي آورم اين همه روياي تو كه نمي رسد؟

 



  Saturday، July 17، 2004

خدايا مواظبش باش .....

 



  Friday، June 18، 2004

به دوباره آمدنت که می ارزی
- آنقدر نیامدی که ترانه ها همه طنین تنهایی شد
به دوباره بودنت که می پایم
- آنقدر نبودی که ترانه ها همه بهانه ی دل تنگی شد
.
به دوباره ها
به طنین دل تنگی و بهانه تنهایی
به نیامدن و بودن
.
.
تمام



 



  Friday، May 28، 2004

طنين نفسهايت، سکوت سرد شب را می شکافد
گرم و آرام در آغوش من به خواب رفتی
چشمهايم را می بندم و با تو هم نفس می شوم..
ای کاش زمان، راه صبح را گم کند
می خواهم امشب و هر شب، خود را درونت رها کنم
درون نگاه بيگانه ات، آرامش آغوشت ..
تو نيز چون خدا، برای من جاودانه ای
و هيچ نخواهد بود که تو را از من، مرا از تو بگيرد ...

 



  Wednesday، January 14، 2004

در ميان شکوه های ذهن بی رمق، خيره به لبخند ترديد مانده ام
عمريست به هجرت عقربه های زمان چشم دوخته ام تا خود، لحظاتم را بدرقه ابديت کنم
می پندارم چه چيز در مبهم دور من به انتظار من است
نمی دانم، نمی فهمم، نمی يابم حضورم را...
من در خيال کودکانه دير رسيدن، پرواز می کنم اما
انگار زمان، خسته به انتظار نشسته است .
اکنون به ثانيه هايی می نگرم که تصوير تو بر آنها حک شده است
و مرا می ترساند از ثانيه های خالی از تو
خالی از تو، خالی از مرز، خالی از راز، خالی از من...

 



  Wednesday، December 24، 2003

دلی
يا دلبری؟
يا جان
و يا جانان؟
نمی دانم
همه هستی تويی،
فی الجمله،
اين و آن نمی دانم
يکی دل داشتم پرخون، شد آن هم از کفم بيرون کجا افتاد آن مجنون، در اين دوران؟ نمی دانم
اگر مقصود تو جان است،
رخ بنما و جان بستان
وگر قصد دگر داری
من اين و آن نمی دانم
مرا با تست پيمانی، تو با من کرده ای عهدی شکستی عهد يا هستی بر آن پيمان؟ نمی دانم
چه بی روزی کسم،
يا رب،
که از وصل تو محرومم
!
چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟
نمی دانم
نمی يابم
ترا
در دل،
نه در عالم،
نه در گيتی
کجا جويم ترا آخر،
من حيران؟
نمی دانم
عجب تر آنکه می بينم جمال تو عيان، ليکن نمی دانم چه می بينم من نادان؟ نمی دانم همی دانم که روز و شب جهان روشن بروی تست وليکن آفتابی يا مه تابان؟
.
.
.
نمی دانم
.
(عراقی)

 



  Sunday، November 09، 2003

دلم شبای بی دغدغه خواب رو می خواد
دلم رويايی خالی از حقيقت می خواد
دلم سفر می خواد ..
دلم می خواد تو صفحه شطرنج، رهاترين مهره باشم
دلم می خواد سايه مات شدنم کوتاه باشه..
دلم می خواد ماه تموم مال من باشه
دلم يه راه می خواد تا ته دنيا بره
دلم پريدن می خواد، رفتن می خواد ..

 



  Wednesday، October 29، 2003

ماه تو
می
کا
هد
.
مهر من
می
پا
ید

 



  Sunday، October 19، 2003

از يک رگ سياه، نبض نوشته هايم می زند
از يک شب تاريک، ذهن نوشته هايم بيدار می شود .
تو را پشت کوچک دنيا يافتم،
ميان مشتی خطوط، خالی از معنی
تو پاداش ثواب ناکرده هايی
تو روشن ترين صدای خدايی...
مرا سرد صحرا، خاموش کرده است
مرا با طلوع نگاهت به رويای فردا رسان..

 



  Thursday، October 16، 2003

ساده است ستايش گلی
چيدنش و از ياد بردن
که گلدان را آب بايد داد
...

 



  Friday، October 03، 2003

معاشران ز حریف شبانه یادآرید
حقوق بندگی مخلصانه یادآرید


و انگشت های ظریف تو اما
دیگر حکایتیست

بوقت سرخوشی از آه و ناله ی عشاق
بصوت و نغمه چنگ و چغانه یادآرید

 



  Monday، September 29، 2003

خيانت هيچ نيست..
تنها واژه ای است که از آن می ترسيم
آنچه خيانت ناميده ايم، در حقيقت حسرت بر باد رفتن روياهامان است
واژه خيانت را خلق کرديم برای از دست ندادن آنچه از آن ما نيست
خيانت، کودکانه ترين احساس يک انسان است..

 



  Sunday، September 07، 2003

از هیئت کلمات به درت خواهم آورد
روزی
عزیزتر کلمات هم- که توباشی
بازهم دلم برای فرصت آغوشت تنگ است
عزیزتر کلمات- که تو هستی
روزی...

 



  Friday، September 05، 2003

تنها، تو سکوت خونه به صدای دلتنگيام گوش می کنم
رفتن هميشه سخته..
سخت، سخت، سخت..
اين روزا همه رفتند سفر
بدون من
حتی تو.....

 



  Friday، August 15، 2003

در بيراهه زندگی قدم بر می دارم
نمی دانم چرا اينجا نيز آدمها به سرعت می دوند
اينجا زمان را معادلی پيدا نمی شود
اينجا زمان، زير خروارها عطر کافور مدفون شده است
می روم و می برم ياد مرغ عشق کوچکم
بر پلکهای بسته ام، تصوير ارام نگاهش را دارم
و سکوتی که در آن، ضربانهای ناباوری پيوند را می شنوم
چشمهايم از روزنه رويا به تاريکی بيرون می خزد
من به اين تاريکی انس دارم
زمانی که شوق بودن در عمق شب جا ماند
و لحظه ای که در يافتم راه را بيراهه می روم
من مانده بودم و مرغ عشق کوچکم، هر دو در حسرت پرواز...

 



  Saturday، August 09، 2003

- اصلا شما اگر يه شبي گذارتون به كهن دژ افتاد‚ اگر يلدا بود‚ اگر آتيش روشن كردين‚ صداي بال بال يك پرنده اگر شنيدين‚نكند كه به فكر آرزو كردن‚ يا از اين شوخيا بيفتين. من گمانم‚ يك چيزي هست كه يك دفعه حرف هاي ما رو جدي مي گيره‚ همون مي كنه كه گفته ايم. اگر هم وسوسه شديد‚ هيچ وقت آرزويي نكنيد كه نتونيد براي ديگران بگيد.

كهن دژ
شرق بنفشه
شهريار مندني پور

و